‏نمایش پست‌ها با برچسب وبلاگ دوستداران فریدون فرخزاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب وبلاگ دوستداران فریدون فرخزاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

بچه‌ی بد: شعری از استاد اسماعیل خویی به یاد فریدون فرخزاد



نمی گذارند،
می بینی؟
نمی گذارند
که دور از نفس و مهربانی مادر،
در گاهواره تنهایی ات
بلمی
پستانک خیالت را بمکی!
و با عروسک گویای خویش
(یادگار خواهرک خویش)
گرم بازی باشی؛
و ترس
- لولوی تاریک ترس -
را
از خود
به جغجغه‌ی واژگان
برمانی؛
و
مثل یادی از خوابی خوش،
و یا
چو عکسی
در قاب خوش‌تراش خودش،
راضی باشی
به این
- همین -
که بمانی.
نمی گذارند،
اما،
نه!
نمی گذارند.
خمان خمان،
به چه هنگام شب،
و از کجای
جنگل این سایه‌های پچپچه گر،
لولو می آید:
گلوی بچه‌ی بد را می بُرد؛
و سینه اش را می دَرَد،
و آرزوهایش را برمی دارد
می بَرَد
خام خام می خورد...


اسماعیل خویی
11 آگوست 1992 – لندن




۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

فریدون فرخزاد - خدایا فراموشی ام ده (افسانه هستی)





















گذشت افسانه‌ی این عمر کوتاه
نشد کس از دل تنگ من آگاه
تو را همراه می‌دانستم افسوس
تو هم بودی رفیق نیمه‌ی راه

تا دیار نیستی راهی نمانده
در سرای سینه جز آهی نمانده
حاصلی از عمر کوتاهی نمانده

به دریای توفانی زندگانی
شکسته چرا زورق مهربانی
در این شهر سر تا به دامن خموشی
بیا مُردم از رنج بی‌همزبانی

خدایا فراموشی‌ام ده!
لب بسته، خاموشی‌ام ده!
چه حاصل ز هشیاری دل
تو مستی، تو مدهوشی‌ام ده!

چه می‌شد خدایا که از من
کسی محبت بگیرد
دلِ با همه مهربانم
در این سینه روزی بمیرد

خدایا فراموشی‌ام ده!
لب بسته، خاموشی‌ام ده!
چه حاصل ز هشیاری دل
تو مستی، تو مدهوشی‌ام ده!


دانلود




۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

تفسیر عشق تا سحر ما سفر نکرد


تفسیر عشق تا سحر ما سفر نکرد

از ما رمید و خاطر ما را خبر نکرد

روز آمد و ستاره اقبال خاکیان 

بر آفتاب طالع روزت ظفر نکرد

ای در بلند قامت خورشید جلوه‌‎گر

جان را چه شد که عقرب جان در قمر نکرد

بیداری زبان و غم عشق و سوز و ساز

کاری‌ست در میانه که کس با حجر نکرد

دیدی چه آمد از سفر تو به مهر و ماه

ماهی پرید و آب ز توفان گذر نکرد

از عندلیب دوست بپرسید بی‌حساب

طوطی شنیده‌ای که حساب شکر نکرد

مرغ شکسته‌بال به هنگام ناخوشی

سودای باغ دید و هوای تبر نکرد

ابر آمد و فضای بهاری شکست و باد

در سرسرای عمر به باغی نظر نکرد

اکنون که اهل محبس و بیمار غربتیم

یاد بهار خوش که درنگ از خطر نکرد

با مدعی بگو که من از ترس دوزخش

جز آرزوی میکده کاری دگر نکرد

می‌نالم از فراق و غم عشق مرهمی‌ست 

کز لطف آن روان قلم جز هنر نکرد ...




دانلود

فایل تصویری (کم حجم - 5.8 مگابایت)