۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

فریدون فرخزاد - یک عمر تنهایی
























در گوشه این اتاق تاریک

یک باغ نشسته است بیدار

از دوست ندیده جز مذلت 

از غیر کشیده رنج بسیار

در ریشه هر گیاه سبزش 

انبوه کسالت است و دیوار

بر بام بلند ابرهایش 

خورشید نمی‌شود پدیدار

هر ثانیه‌اش هزار سال است 
 
در فاصله نگاه و دیدار

این باغ منم که خسته از خویش 

در خویش خزیده‌‎ام دوصد بار

عشق است که می‌دهد خزانم 

عشق است که می‌کند گرفتار


۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

تفسیر عشق تا سحر ما سفر نکرد


تفسیر عشق تا سحر ما سفر نکرد

از ما رمید و خاطر ما را خبر نکرد

روز آمد و ستاره اقبال خاکیان 

بر آفتاب طالع روزت ظفر نکرد

ای در بلند قامت خورشید جلوه‌‎گر

جان را چه شد که عقرب جان در قمر نکرد

بیداری زبان و غم عشق و سوز و ساز

کاری‌ست در میانه که کس با حجر نکرد

دیدی چه آمد از سفر تو به مهر و ماه

ماهی پرید و آب ز توفان گذر نکرد

از عندلیب دوست بپرسید بی‌حساب

طوطی شنیده‌ای که حساب شکر نکرد

مرغ شکسته‌بال به هنگام ناخوشی

سودای باغ دید و هوای تبر نکرد

ابر آمد و فضای بهاری شکست و باد

در سرسرای عمر به باغی نظر نکرد

اکنون که اهل محبس و بیمار غربتیم

یاد بهار خوش که درنگ از خطر نکرد

با مدعی بگو که من از ترس دوزخش

جز آرزوی میکده کاری دگر نکرد

می‌نالم از فراق و غم عشق مرهمی‌ست 

کز لطف آن روان قلم جز هنر نکرد ...




دانلود

فایل تصویری (کم حجم - 5.8 مگابایت)

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

انقلاب: آوازی کمتر شنیده شده از فریدون فرخزاد





















"انقلاب"؛ آوازی کمتر شنیده شده از "فریدون فرخزاد" :

اکنون آوازی می خوانم
برای آینده
برای روزی که می رقصد
روی هر لب خنده
اکنون آغاز راه ماست
و انتهاش پیداست
پرچم ها پیش ای مردم!
رزم تان پاینده
برای خشم ملتم،
برای خشم ملتم،
برای خشم ملتم
می خوانم
که می جنگد و باز
ملتم رود به پیش
ملتم رهد ز خویش
ملت آزادم...
فردا از آن من و توست
اگر ز راه آید
اما بدون رزم ما
فردا نمی آید
بپا خیزید ای مردم!
میان تاریکی
به سوی صبح پر گیرید
که شب نمی پاید
برای خشم ملتم،
برای خشم ملتم،
برای خشم ملتم
می خوانم
که می جنگد و باز
ملتم رود به پیش
ملتم رهد ز خویش
ملت آزادم...
دهقانان و زحمتکشان
همگی در یک صف
سر به سوی آینده
امیدتان در کف
ره بس دور است
می دانم
اما مرزش پیداست
همه به پیش
برخیزید!
آینده زآن ماست
برای خشم ملتم،
برای خشم ملتم،
برای خشم ملتم
می خوانم
که می جنگد و باز
ملتم رود به پیش
ملتم رهد ز خویش
ملت آزادم...


دانلود



۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

در نهایت جمله آغاز است عشق...



هیچ می‌دانی ز درد من هنوز
از درون گرم و سرد من هنوز
هیچ می‌دانی چه تنها مانده‌ام
چون صدف در عمق دریا مانده‌ام
هیچ می‌بینی زوال برگ را
ابتدا و انتهای مرگ را
هیچ می‌بینی نهاد و ریشه را
یاد داری لذت اندیشه را
هیچ می‌بینی چه سبز است این درخت
شاخه‌ای می‌چینی از اشجار بخت
هیچ باران را تماشا می‌کنی
چشمه‌ساران را تماشا می‌کنی
می‌زنی دستی به گیتاری هنوز
می‌دمد از پنجه‌ات باری هنوز
هیچ سازی در صدایت می‌خزد
نقش پروازی ز پایت می‌خزد
هیچ می‌دانی زبان من چه بود
لحن این و لفظ آن من چه بود
گوییا بشکسته بالم در سخن
شمع بی‌رنگ زوالم در بدن
خسته‌ام از باور و ناباوری
می‌نخواهم ارتفاع دیگری
عمق تب‌دار زمینم آرزوست
یا شبی در مسلخ تاریک دوست
سینه‌ام پربار و بارم از صداست
نیک اگر بینی همه مقصد تو راست
رنگ تدبیر جهان من تویی
برگ سبز استخوان من تویی
خواب می‌بینم هنوز از شانه‌ات
خانه می‌گیرم درون خانه‌ات
دردم از اندیشه‌ام بیدارتر
نفس حیوانی به چشمم خوارتر
در جهان خود عیان می‌بینمت
اوج طغیان بیان می‌بینمت
من جهان را بر دو عالم داده‌ام
از درون خود جهانی زاده‌ام
این جهان جای زوال عشق نیست
جای حیوان در روال عشق نیست
جای درد بی‌زبان دردهاست
جای تکمیل مضامیر صداست
جای تذهیب فلات سینه است
جای ترویج حق آیینه است
گرچه تو با این جهان بیگانه‌ای
گرچه دور از ذهن سبز خانه‌ای
لیک من با عشق پایت می‌دهم
در جهان خویش جایت می‌دهم
تو دگر چیزی به جز من نیستی
من تو هستم، تو به جز من کیستی
آشنایی با همه زیر و برم
گرچه پنداری که در هستی کمم
آه، من را از درون من مگیر
نور را از قطره خون من مگیر
خیمه‌های عشق را ویران مکن
سینه‌ام را خالی از ایمان مکن
آفتابیم و به هم تابیده‌ایم
هرچه عالم بود، آن را دیده‌‍ایم
پس جهان را در جهان من بدان
زهد کاذب را ز طرح دل بران
من جهان را در ته شب یافتم
از سیاهی آفتابی بافتم
آفتاب من تویی در عمق شب
بس که تابیدی به من مردم ز تب
از تب مرگ است این گفتارها
ریشه‌ها و پودها و تارها
ما پر از جوش و خروش مقصدیم
فکر پرواز نود اندر صدیم
از سخن چون عشق می‌ماند ز ما
پس رها کن خویشتن را در صدا
چون صدا عشق است و پرواز است عشق
در نهایت، جمله آغاز است عشق
عشق جان است و جهانی در سخن
وآن جهان آکنده از گفتار من
من همه ذرات نورم در شتاب
خود دلیلم بر وجود آفتاب
لیک در من جز غمی بیدار نیست
این سخن هم انتهای کار نیست...
دانلود
فایل تصویری کیفیت پایین (16 مگابایت)

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

شهر من، شهر تهران - فریدون فرخزاد

























شهر من، شهر من
شهر خوب من شهر تهران
قلب من، قلب من
دور از تو می‌میرد این سان
آوای تو هر دم
طنین می‌افکند در گوش‌ام
اما من دور از تو
چنین پژمرده و خاموش‌ام
شهر من چه شهری‌ست
شهر کودکی و افسانه
شهر من چه شهری‌ست
شهر مادر است و خانه
شهر من، شهر من
شهر خوب من شهر تهران
قلب من، قلب من
دور از تو می‌میرد این سان
زمانی گذشته را در خاطرم می‌‎آوری
زمانی آینده را با غم‌ها و شادی‌ها

شهر من، شهر من
دلم هوای تو را دارد
عشق من چون باران
روی آسمان‌ات می بارد
گه تلخی، گه شیرین
گه اندک و گهی بسیاری
گه چون غم یا شادی
درون سینه‌ام جا داری
اکنون من آوازی
برای شهر خود می‌خوانم
این آواز آوازی‌ست
که من از شهر خود می‌دانم
شهر من، شهر من
شهر خوب من شهر تهران
قلب من، قلب من
دور از تو می‌میرد این سان
زمانی گذشته را در خاطرم می‌‎آوری
زمانی آینده را با غم‌ها و شادی‌ها




لینک دانلود








۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

آخرین نامه فروغ فرخزاد به برادرش فریدون













نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فایده اش چیست، فایده تمام این کارها چیست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار می کنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده؛ حالا تو برمي گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته، حیف. اینجا تو باید میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند.

اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می نشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند.
من نمی دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است، من میان اینها زندگی کرده ام میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو...
منم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگ ها و گل های آفتابگردان هستم، ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟ تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و این ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و آنیای عزیزم هستم. به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را می دانم.


۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

آغاز مرگ



















شعری از فریدون فرخزاد به یاد خواهرش فروغ

همیشه باز می کنم پنجره ای را
به یک سویی
و می گذارم تا نورها برخیزند
روی نهایت زمین.
صداهایی
به سبکی ریشه های آب
تاج هایی از باد را
روی آغاز شب می گذارند.
درخت هایی
رنگ رنگ، نمناک
میوه هایِ سایه بیان می کنند
آغاز مرگ را.
بهار دیرپا
تابستان دیرپا
گام به گام.
و من
همیشه بیگانه،
جدا می کنم خود را
از بازتاب های روز.     

                            اسفند 1345